عاشقانه های من

خرید بک لینک
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان اگر ز غیب به دل ها سنان نمی آید هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند به جان چو هیبت و بانگ شبان نمی آید برون گوش دو صد نعره جان همی شنود تو هوش دار چنین گر چنان نمی آید در این جهان کهن جان نو چرا روید چو هر دمی مددی زان جهان نمی آید به دست خویش تو در چشم می فشانی خاک نه آن که صورت نو نو عیان نمی آید شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنین قرین بسیست که صاحب قران نمی آید دهان و دست به آب وفا کی می شوید که دم دمش می جان در دهان نمی آید دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد که صد سلامش از آن باغبان نمی آید ورای عشق هزاران هزار ایوان هست ز عزت و عظمت در گمان نمی آید به هر دمی ز درونت ستاره ای تابد که هین مگو کاثری ز آسمان نمی آید دهان ببند و دهان آفرین کند شرحش به صورتی که تو را در زبان نمی آید 959 اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد اگر به آب ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل را صفا توانی کرد ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی نزول در حرم کبریا توانی کرد درون بحر معانی لا نه آن گهری که قدر و قیمت خود را بها توانی کرد به همت ار نشوی در مقام خاک مقیم مقام خویش بر اوج علا توانی کرد اگر به جیب تفکر فروبری سر خویش گذشته های قضا را ادا توانی کرد ولیکن این صفت ره روان چالاکست تو نازنین جهانی کجا توانی کرد نه دست و پای اجل را فرو توانی بست نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد تو رستم دل و جانی و سرور مردان اگر به نفس لایمت غزا توانی کرد مگر که درد غم عشق سر زند در تو به درد او غم دل را روا توانی کرد ز خار چون و چرا این زمان چو درگذری به باغ جنت وصلش چرا توانی کرد اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه ای ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد همای سایه دولت چو شمس تبریزیست نگر که در دل آن شاه جا توانی کرد 960 به حارسان نکوروی من خطاب کنید که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید گهی به خاطر بیگانگان سوال دهید گهی دل همه را سخره جواب کنید و چون شدند همه سخره سوال و جواب شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید دلی که نیست در اندیشه سوال و جواب وی آفتاب جهان شد بدو شتاب کنید زنید خاک به چشمی که باد در سر اوست دو چشم آتشی حاسدان پرآب کنید از آن که هر که جز این آب زندگی باشد سراب مرگ بود پشت بر سراب کنید چو زندگی ابد هست اندر آب حیات به ترک عمر به صد رنگ شیخ و شاب کنید گداز عاشق در تاب عشق کی ماند به خدمتی که شما از پی ثواب کنید چو کف جود و سخاوت به لطف بگشاید نشاید این که شما قصه سحاب کنید وگر ز تن حشم زنگبار خون آرد سپاه قیصر رومی شما حراب کنید به یک نظر چو بکرد او جهان جان معمور چرا چو جغد حدیث تن خراب کنید که صد هزار اسیرند پیش زنگ از روم مخنثی چه بود فک آن رقاب کنید لوای دولت مخدوم شمس دین آمد گروه بازصفت قصد آن جناب کنید 961 جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد
عاشقانه های من...

ما را در سایت عاشقانه های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 226 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

خامش کن و در خمش تماشا کن بلبل از گفت پای بست آمد 687 کی باشد کاین قفص چمن گردد و اندرخور گام و کام من گردد این زهر کشنده انگبین بخشد وین خار خلنده یاسمن گردد آن ماه دو هفته در کنار آید وز غصه حسود ممتحن گردد آن یوسف مصر الصلا گوید یعقوب قرین پیرهن گردد بر ما خورشید سایه اندازد وان شمع مقیم این لگن گردد آن چنگ نشاط ساز نو یابد وین گوش حریف تن تنن گردد در خرمن ماه سنبله کوبیم چون نور سهیل در یمن گردد خم های شراب عشق برجوشد هنگام کباب و بابزن گردد سیمرغ هوای ما ز قاف آید دام شبلی و بوالحسن گردد هر ذره مثال آفتاب آید هر قطره به موهبت عدن گردد هر بره ز گرگ شیر آشامد هر پیل انیس کرگدن گردد ز انبوهی دلبران و مه رویان هر گوشه شهر ما ختن گردد هر عاشق بی مراد سرگشته مستغرق عشق باختن گردد چون قالب مرده جان نو یابد فارغ ز لفافه و کفن گردد آن عقل فضول در جنون آید هوش از بن گوش مرتهن گردد جان و دل صد هزار دیوانه از بوسه یار خوش دهن گردد آن روز که جان جمله مخموران ساقی هزار انجمن گردد وان کس که سبال می زدی بر عشق در عشق شهیر مرد و زن گردد در چاه فراق هر کی افتاده ست ره یابد و همره رسن گردد باقیش مگو درون دل می دار آن به که سخن در آن وطن گردد 688 روی تو به رنگریز کان ماند زلف تو به نقش بند جان ماند گر سایه برگ گل فتد بر تو بر عارض نازکت نشان ماند روزی گذرد ز هجر تو سالی مسکین عاشق چنان جوان ماند دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم کآخر دل من بدان دهان ماند در چشم من آی تا تو هم بینی یک تن که به صد هزار جان ماند 689 دوش از بت من جهان چه می شد وز ماه من آسمان چه می شد در پیش رخش چه رقص می کرد وز آتش عشق جان چه می شد چشم از نظرش چه مست می گشت وز قند لبش دهان چه می شد از تیر مژه چه صید می کرد وان ابروی چون کمان چه می شد می شد که به لاله رنگ بخشد ور نی سوی گلستان چه می شد آن لحظه به سبزه گل چه می گفت وز نرگسش ارغوان چه می شد جز از پی نور بخش کردن بر چرخ دوان دوان چه می شد گر زانک نه لطف بی کران داشت آن ماه در این میان چه می شد بنمود ز لامکان جمالی یا رب که از او مکان چه می شد بگشاد نقاب بی نشانی وین عالم بانشان چه می شد شب رفت و بماند روز مطلق وین عقل چو پاسبان چه می شد
عاشقانه های من...

ما را در سایت عاشقانه های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: tannaz بازدید: 323 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 1:14

صفحه بندی